متني كه ميخوانيد، داستان تهويج و تهوج در مترو است و قصهاي واقعي است كه كمي به تنز آلوده شده است.
فضايي تنگ و شلوغ را تصور كنيد كه دست يك نفر بر شانهي ديگري است و دست آنيك فرد ديگري را مجبور به سركجي كرده است كه معلوم نيست تا كدام ايستگاه بايد سرش را كج نگهدارد؛ به اين مجموعه اضافه كنيد، فشار دمادم فزايندهاي را كه با رسيدن به هر ايستگاه بر همه وارد ميشود. در اينميان اما، مردي است كه سر اولين صندلي در كنار در ورودي ايستاده و چنان محكم ميله را گرفته است كه گويي با آن زاده شده است و عضوي از وجود اوست و به هيچ كس هم اجازه عبور نميدهد. با سختي از پشت او گذشتم و ديگري نيز – كه مفري يافته بود- ايضاً.
آنكه پس از من از پشت آن مرد ميلبهدست عبور كرده بود، طوري ايستاد كه كمي تا قسمتي از جلو او را گرفت و به صندلي فردي كه در جلو او نشسته بود نزديكتر بود و درصورت پياده شدن فردِ نشسته، براي نشستن اوليتر.
باري! چند ايستگاه گذشت، از قضا، فردِ نشسته برخاست و عزم ترك قطار كرد و فردي كه به صندلي نزديكتر بود، بهفوريت برجايش نشست. از اينجا بهبعد، مكالمهي مرد ميلبهدست و مردي كه پس از من به منطقهي امن آمده بود شروع شد:
(نفر اول: مرد ميلبهدست و نفر دوم: مرد نشسته و مطالبی که با ستاره مشخص شده، از بلندگوي قطار پخش شده است.)
- آقا ببخشيد! ما هويج نيستيم آ!
- بله!البته! اين از شكل و شمايل و قد و قوارهي شما كاملاً پيداس!ولي چرا به من ميگين اينو؟
- چون ما اينجا وايساده بوديم آ!
- آره!و منم كنار شما وايساده بودم!
- خب ميخواستم بشينم!
- خب منم ميخواستم بشينم!
- پس ما هويجيم ديگه!
- متوجه منظورتون نميشم!
* بلنگوي قطار: ايسگاه بعد، خيام!
- يعني ما هويجيم كه وايساديم اينجا!
- نه! مگه هركي اينجا وايسه هويجه!
- نه عزيزم! با اين كاري كه شما كردي ما شديم هويج!
- ولي قيافهتون اينو نشون نميده!
- هويج كه شاخ و دم نداره!
- خب هر كي الان تو قطاره شاخ و دم نداره؛ اين يعني همه هويجن؟
- نه داداش خودتو به اون راه نزن!
* خيام!
* ايسگاه بعد، پانزده خرداد!
- اولاً من داداش شما نيستم؛ در ثاني، به كدوم راه؟
- يعني نميفهمي منظور منو؟
- راسشو بخواي، نه! يعني از اول نفهميدم واسه چي به من گفتي كه هويج نيستي؟ آخه اينو بچه كوچيكم ميدونه و فرق بين آدم و هويج رو ميفهمه!
- ولي من فك ميكنم تو اندازهي همون بچهاي كه ميگي، چيزي حاليت نيس!
- من نميفهمم چرا توهين ميكني؟
- واسه اينكه جاي منو گرفتي، يه چيزيام طلبكاري!
- من جاي شمارو گرفتم؟ اگه جا مال كسي هم بود، مال اوني بود كه پياده شد نه مال شما!
* پانزدهِ خرداد!
* ايسگاه بعد، امام خميني! مسافران محترمي كه قصد رفتن به فرهنگسرا و يا صادقيه را دارند در ايستگاه بعد از قطار پياده شده و با توجه به تابلوهاي راهنما مسير خود را انتخاب نمايند.
- رو هم خوب چيزيه واسه آدم!
- آره واللا!
- يه وخ كم نياري، آبروت ميره!
- من كار بدي نكردم، مث خيلي از آدماي ديگه فقط تونستم بشينم!
- پيش خودتم فك كردي خيلي زرنگي!
- نه! ولي نذاشتم يه آدمي كه فك ميكنه زرنگه، زرنگي كنه! همين!
* امام خميني!
* مسافران محترمي كه قصد رفتن به فرهنگسرا و يا صادقيه را دارند در اين ايستگاه از قطار پياده شده و با توجه به تابلوهاي راهنما مسير خود را انتخاب نمايند.
مسافر نشسته كه ظاهراً قصد رفتن به سمت فرهنگسرا و يا صادقيه را داشت و شايد هم همين ايستگاه كار داشت از قطار پياده شد و مرد ميلبه دست جاي او را پر كرد؛ ولي هنوز آرام نگرفته، متوجه شد كه او نيز بايد در اين ايسگاه پياده ميشد؛ بنابراين بلافاصله از جاي خود بلند شد و بهسمت در خروجي حركت كرد. در اين لحظه، فرد ديگري جاي او را پر كرد و تا مرد ميلبهدست از لابهلاي جمعيت به خروجي برسد، درهاي قطار بسته شد و قطار بهسمت ايسگاه بعد...
مرد بيچاره پس از سه ايسگاه بگومگو تازه جاگير شده بود كه دوامي نياورد و يك ايسگاه ديگر هم محكوم به گرفتن ميله شد...