تبليغاتX
روزها و رازها

روزها و رازها

دلم را با دلت همساز کردم

در دل را به رویت باز کردم

نشستم انتظارت را کشیدم

برایت قصه ای آغاز کردم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 9:23  توسط من خودم  | 

o         سلام عليكم!

§          سلام عليكم! بفرماييد!

o         من روز پنشنبه از خودپرداز برداشت كردم، هزار تومن كم داد.

§          بله! ولي ما موجودي صندوق را شمرديم، اضافه نياورديم.

o         ولي من كم آوردم!

§          خوب اگه اضافه ميومد ما بايد به شما پرداخت مي كرديم.

o         بفرماييد الآن من بايد چيكار كنم؟

§          اجازه بدين! چن دقيقه ديگه تماس بگيرين تا همكارم بياد. آها! اومد. گوشي!

§          بفرماييد!

o         سلام آقا، خسته نباشين!

§          خواهش مي كنم بفرماييد!

o         من روز پنشنبه كه از خودپرداز...

§          آره ما صندوق رو شمرديم كم نياورديم!

o         خوب بله! اگه صندوق به هر كي هزار تومن كم بده، كم نمي‌ياره، ولي من كم آوردم!

§          نه! منظورم اينه كه تراز ما كم و زياد نشون نمي‌ده!

o         خوب!‌خير باشه.؛ ولي بفرماييد من چي‌كار كنم؟

§          آخه اگه اضافه ميومد، ما نقديم مي‌كرديم.

o         حالا كه اضافه نيومده، من بايد چيكار كنم؟

§          خوب تشريف بياريد، پرداخت مي‌كنيم.

o         آخه من تا پنشنبه مسيرم اونور نيس؛ پنشنبه فقط مي‌تونم بيام.

§          تشريف بياريد.

 

بله! من به بانكِ... به خاطر داشتن كاركناني با اين برخورد خوب و تعلق سازماني بالا تبريك مي‌گم و علاوه بر اين كه از اين هزارتومن مي‌گذرم از مدير عامل بانك نيز براي كاركنان اين شعبه تقاضاي تشويق مي‌كنم كه حاضر شدند به‌خاطر حيثيت سازمان‌شان از جيب خرج كنند و رضايت مشتري را جلب كنند و البته سامانه‌هاي خودپرداز را هم كنترل كنند كه مشتريان مغبون نشوند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 22:30  توسط من خودم  | 

قصه‌ي ظهر پنج شنبه

اگرچه بسي طولاني است ولي به خواندنش مي‌ارزد، خيلي شيرين است، حتماً بخوانيد و راهنمايي كنيد.

پنج شنبه بود؛ روز نوزدهم از اردي‌بهشت ماه جلالي از سنه‌ي يكهزار و سيصد و هشتاد و هفت از هجرت حضرت ختمي‌مرتبت صلوات‌الله عليه و آله و سلم –كه جانم فداي ايشان باد- به حساب شمسي. عقربه‌هاي ساعت، تقريباً بر هم منطبق بود و آفتاب به نزديك وسط آسمان دويده بود. از خانه بيرون همي شدم به‌عزم  برداشت قدري وجه حلال! از اقرب صناديق – خودپرداز- به محل سكونت، و زان‌پس -طبعاً- حركت به سمت بازار به اميد بركت خدا به اين مال حلال و تأمين مايحتاج اهل و عيال.

چون به صندوق رسيدم، مردي را ديدم، سر در زير سايه‌بان برده، كارت همي داخل كند و دسته‌هاي پول بيرون كشد. گفتم: خداي را! آيا شود كه وجهي براي ما مانَد يا تَهِ صندوق را نيز بتكاند و خاكش را هم از ما دريغ كند؛ و ديگري هم بود، آلتِ‌‌دخاني(سيگار)‌برلب‌نهاده كه بر جواني خويش هم رحم ننموده، لاينقطع، سمّ توتون به درون مي‌فرستاد و با زهر درون معجون مي‌ساخت و بيرون مي‌داد. اولي كه بيرون شد، او سر در حجره‌ي بي‌صاحب (بانك‌خودپرداز) برد و در دَم، فضاي درون دوداندود شد. باز خدا را ياد كردم: خدايا! پول شايد مانَد؛ اما ندانم كه من مانم تا پول بستانم يا نمانَم؟

نوبت به من رسيد؛ كارت را به درون نهادم، رمزينه بدادم و تكمه‌ي ساير مبالغ بفشردم. در صفحه‌ي نوگشوده، 600هزار ريال وجه رايج طلب نمودم؛ در دو مرحله قطعات اسكناس بيرون شد؛ هيچ‌گاه نمي‌شمردم؛ اما نمي‌دانم چه شد كه چون آن مردِ دودوَرزِ دوددِه را ديدم كه شمرد، گفتم بشمارم. چون نيك بشمردم، 7 قطعه اسكناس 5هزار توماني بود-نو و تانخورده- 9 قطعه اسكناس 2هزارتوماني بود، هم‌چنان كه 5هزارتوماني‌ها و 6 قطعه اسكناس هزار توماني – كه نه‌نوبود، كه تاخورده و بعضي قدري دريده- جمعاً‌ به‌عبارت 50 و 9 هزارتومان تمام.

باز به ياد خدا افتادم: خدايا! من اشتباه مي‌كنم يا فن‌آوري؟ شايد من! ولي من كه دقيقم! دوباره بشمارم. دوباره و سه‌باره شمردم نه تغييري در تعداد و نه تبديلي در جمع. همان بود كه اول بود و حرف مرد يكي بود در قالب 22 قطعه اسكناس، با اعتبارات جورواجور.

القصه! وارد بانك شدم. باز هم ياد خدا مرا به‌خود‌آورد- الحق كه اقرب من حبل‌الوريد است و هميشه به ياد مي‌آيد و به ياد مي‌آورد- ديدم سرِ هر كاركني از كاركنان به يك مشتري بندگشته و ساير مشتريان بر صندلي‌ها بنشسته و من، نمي‌دانم از كه سؤال كنم.

لاجرم، در وسط بانك، بانگ برآوردم: آقا! اين دستگاه هزار تومان كم داده با كي صحبت كنم؟ كاركني سربرداشت و با انگشتِ نازنينِ اشاره‌ي دست چپ، ضلعِ شرقيِِ بانك را، كه سمت چپ او نيز مي‌شد، نشانم داد و گفت: «با اون آقا». من هم به‌عنوان يك ارباب!رجوعي كه حرف آدم سرش مي‌شود، حرفش در سرم سنگيني كرد و سرم را پايين انداختم و به سوي «اون آقا» رفتم. عرض حال گفتم و او نيز به اشارتي، مرا به آقايي كه در ضلع غربي بانك صاحبِ صندلي بود حوالت كرد و مراجعه‌ي به او مرا به آقاي... كه ساكن ضلع شمالي بانك بود و كنار ميز رييس ميز داشت و پشت سرِ‌نفر اول واقع شده بود رساند. چون به او رسيدم، مرا به همان نفري كه در ضلع شرقي بود – و نفر اول او را براي پاسخ‌گويي به من معرفي كرده بود- راهنمايي كرد. گفتم! فدايت گردم، از ايشان جُسته‌ام و از غربي‌ترين هم پرسيده‌ام تا به شما رسيده‌ام. گفت: پس ديگر كسي نمانده و لاجرم بايد حوالتت به رييس كنم.

رييس اما، مردي بود، بالابلند و اندام به‌قاعده- نه چاق، نه لاغر- سبيلي نازنين بر پشت لبِ فوقاني و متانتي در كلام و بسيار آداب‌دان و خوش‌رفتار با مشتريان و ايضاً كاركنان. تمام سخن مرا نيك‌بشنيد؛ زان‌پس بگفت:اي عزيز! اين‌كه مي‌گويي اما، سابقه ندارد و اين سيييستم به‌هيچ روي خطانكند، چرا كه هوووشمند است و البته پول‌شناس؛ آن‌گونه كه اگر ما چشم برهم نهيم، فرق دو هزارتوماني و دويست توماني ندانيم؛ حال آن‌كه آن مي‌داند و مي‌شناسد و جاي هر اسكناس، چشم‌بسته بيابد. اما اگر چاره هم داشته باشد، زمانِ آن درحال نيست. تو را صبر بايد تا ساعت كار به ته رسد، آن‌گاه كه قصد پركردنِ آن صندوق كنيم، پولِ درون بشماريم؛ اگر تفاضل پولِ نهاده با پول‌هاي مشتري‌‌برده، عددي باشد كه بايد باشد به‌علاوه‌ي هزار تومان، معلوم مي‌گردد كه صندوق راست مي‌گويد و آن هزار تومانِ زايد از آنِ شماست [دراين‌جا باخود گفت: اگر نه،‌تو دروغ مي‌گويي، آقا! خجالت نمي‌كشي براي هزار تومانِ ناقابل شخصيت خودت را زير پا مي‌گذاري و زحمت ما مي‌داري، يك بار به آينه نگاه كن، ببين چه ظاهر موجهي داري! يك‌مرتبه، او هم به‌ياد خدا افتاد: خدايا! به تو پناه مي‌برم، ديگه به كي مي‌شه اعتماد كرد. بعد در ذهن خود رو به من گفت: آخه آدم [نا]حسابي، هزارتومان ارزش اينو داره كه خودتو براش كوچيك كني؟ خوب شد هزار تومن بود، ده هزار و صدهزار تومن نبود. اگه اونوجوري بود چيكار مي‌كردي؟ بعد يك‌مرتبه به خودش آمد و گفت:] شما، تلفن خودتان را بدهيد، اگر پس از شمارش و انجام محاسبات لازم، هزار تومان اضافه آمد خدمت‌تان تماس مي‌گيريم و تقديم مي‌كنيم.

گفتمش: اي عزيز! اين صندوقي كه به من هزار تومان كم داده، اگر به ديگري كرم كرده و هزارتومان اضافه داده باشد و تراز شما نيز زبانش دراز باشد كه من كم و زياد ندارم چه؟ فرمود: عرض كردم كه، سابقه ندارد!

رفتم به بانك تا كه بگيرم قدري

پول و روم سوي بازار بهر خريد

چون كه كم داد پولِ من، صندوق

به رييس گفتم، او حرف من نخريد

آن‌گاه رييس با آرامشي از پشت ميز بيرون شد و با چنان متانتي گام برداشت و با چنان لحن آرام و مؤدبانه‌اي به آقاي... –كه در ضلع شمالي بود- گفت: آقاي...! يادتان باشد، آخر وقت، كه خواستيد دستگاه را شارژ [اين واژه‌ي مستهجن غريبه را خيلي Native ادا كرد] كنيد، اگر هزار تومان زايد بر تفاضل و بيش از تراز بود، مال اين آقاست، اگر تشريف آوردند، تقديم كنيد؛ كه اين آرامش و متانت و آن لحن آرام و مؤدبانه چنان بود كه –لا يُدركُ و لا يوصف- نه من مي‌توانم وصفش كنم و نه شما آن را درك توانيد كرد؛ و اين كه گفتم تقريباً ‌شبهي بود از رفتار آن نيكوكردار. پس آن آقاي... شمالِ بانك‌‌نشين گفت: «شماره‌ي مارو يادداشت كنين و يه ساعت بعد تماس بگيريد، اگه اضافه بود، به‌چشم».

بانك را به‌قصد بازار ترك كردم كه باز هم خدا را يادكردم: خدايا! آيا هزار تومان اضافه مي‌آيد، يا اصلاً اگر اضافه بيايد من مي‌فهمم و به من مي‌رسد يا اگر زنگ بزنم هزينه‌ي تلفن هم مي‌شود به‌علاوه‌ي هزار تومان؟

به اميد 5شنبه‌اي ديگر كه باز بدان بانك روم و بپرسم اضافه آمده كه بستانم يا اين رفتامد هم بشود به‌علاوه‌ي آن‌چه بود. چون من فقط روزهاي 5‌شنبه مي‌توانم به آن بانك بروم!

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 15:43  توسط من خودم  | 

و من هستم

هم چنان که هوا، آب و زمان

     که البته،

          هرکدام شان را گاهی کم می آوریم

(مثل الآن که ۲۴ ساعت است که بی آبیم و ۱۲۲ می گوید، فشار کم است و هیچ چاره ای نیست جز صرفه جویی)

         من هم کم آمده ام.

کوتاهیم را پوزش می طلبم

                 و شما بزرگوارترید

                                خیلی بزرگوارتر.

                                             به امید دیدارتان در وبلاگ

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:48  توسط من خودم  | 

دلم امشب هوای یار دارد

دل من با دل او کار دارد

دلم بیمار و او چشم انتظار است

که کاری با دل بیمار دارد

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 22:49  توسط من خودم  | 

تبریک عزیزان که بهار آمده است

فصل گل و گیسوی نگار آمده است

میلاد پیمبر است و عید نوروز

امسال بهار در بهار آمده است

+ نوشته شده در  شنبه سوم فروردین 1387ساعت 9:6  توسط من خودم  | 

دلم را با دلت هموار کردم

خودم را لحظه ای بیدار کردم

ببینم تا تو را تنهای تنها

به دور هر دو مان دیوار کردم

 

دلم را چون دل تو پاک کردم

ز دوریت گریبان چاک کردم

تمام آرزوهای دلم را

به جز دیدار تو در خاک کردم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 22:52  توسط من خودم  | 

چشمان دو عالم همه  خونبار حسین است

اعضا و جوارح همه بیمار حسین است

در روز جزا مهدی زهرا کند امضا

پرونده ی آن کس که عزادار حسین است

*****

دیدم که یکی با دل خونین، محزون

در سوگ شهید کربلا این می گفت

چون گل به سر نیزه ی بد اندیشان

در روز دهم حسین زهرا بشکفت

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 16:52  توسط من خودم  | 

و باز،

      برف!

لحاف سپیدش را

                       برزمین گسترد

و زشتي ها و ناپاکی ها را

               برد و سترد.

خدايا!

با برف رحمتت

              ما را نيز

                        بپوشان.

              آمين يا رب‌العالمين

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 0:37  توسط من خودم  | 

غدير

نداي يا ايها‌الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك...

اين مسؤوليت بزرگ را بر پيام‌آور آخرين دين الهي تكليف كرده

و ابلاغ رسالت را منوط به ابلاغ همين پيام مي‌كند.

حجه‌الوداع فرارسيده است،‌

غدير، اين بلندترين نقطه‌ي زمين، محمد (ص) و علي (ع) را در ميان گرفته

و حجاج را بر گِرد خود دارد.

بزرگ‌ترين واقعه‌ي هستي در حال شكل‌گيري است.

علي برفراز دست محمد قرار مي‌گيرد:

من كنت مولاه فهذا علي مولاه

اللهم وال من والاه و عاد من عاداه

وانصر من نصره و اخذل من خذله

مأموريت انجام شد.

علي عليه‌السلام به ولايت منصوب شد،

و غدير براي هميشه بر بلنداي هستي قرار گرفت و نقطه‌ي اتصال انسان با خدا شد،

چرا كه ولايت به معناي اتصال و پيوستگي است(1)

و غدير جايي است كه ولايت در آن تكوين يافته است

و غدير محلي است كه بيعت با ولايت انجام گرفته است.

و اين غدير به اندازه‌ي مظلوميت علي عظمت و به گستره‌ي هستي وسعت دارد.

(1)استاد شهيد آيت‌الله مطهري: ولايت با همه‌ي اختلاف موارد استعمال، يك ريشه دارد  وآن اتصال و پيوستگي است.

به نقل از: روزنامه‌ي اطلاعات,‌شماره‌ي 22709، مورخه‌ي چهارشنبه 30/11/1381، صفحه‌ي 7 (ويژه‌نامه)

 

با عشق علي ما ز عدم هست شديم

از باده‌ي عشق يا علي مست شديم

زين شور و شرر كه بر سر و جان افتاد

با ياد علي دوباره سرمست شديم

 

از روز ازل سرشت ما از گِل بود

ما را به سر كوي خدا منزل بود

يك لحظه خدا نبرد ما را از ياد

زيرا كه محبت علي در دل بود

 

آنچه در زير مى‏آيد پنجاه نام و يا صفت براى روز غدير است كه از روايات برگرفته‏ايم :

منبع: http://www.imamalinet.net/vigenam/ghadir/farsi/bf/page.htm

1 ـ بزرگترين عيد خدا؛ (عيدالله الاكبر)

2 ـ روز گشايش؛ (يوم وقوع الفرج)

3 ـ روز خشنودى پروردگار؛ (يوم مرضاة الرحمن)

4 ـ روز زبونى شيطان؛ (يوم مرغمة الشيطان)

5 ـ روز مشعل فروزان دين؛ (يوم منار الدين)

6 ـ روز بپا خاستن؛ (يوم القيام)

7 ـ روز شادمانى؛ (يوم السرور)

8 ـ روز لبخند؛ (يوم التبسم)

9 ـ روز راهنمايى؛ (يوم الارشاد)

10 ـ روز بلندى گرفتن منزلت شايستگان؛ (يوم رفع الدرج)

11 ـ روز روشن شدن دلايل خدا؛ (يوم وضوح الحجج)

12 ـ روز آزمايش بندگان؛ (يوم محنة العباد)

13 ـ روز راندن شيطان؛ (يوم دحر الشيطان)

14 ـ روز آشكار كردن حقيقت؛ (يوم الايضاح)

15 ـ روز بيان كردن حقايق ايمان؛ (يوم البيان عن حقايق الايمان)

16 ـ روز ولايت؛ (يوم الولاية)

17 ـ روز كرامت؛ (يوم الكرامة)

18 ـ روز كمال دين؛ (يوم كمال الدين)

19 ـ روز جداسازى حق از باطل؛ (يوم الفصل)

20 ـ روز برهان؛ (يوم البرهان)

21 ـ روز منصوب شدن امير مؤمنان؛ (يوم نصب اميرالمؤمنين(ع)

22 ـ روز گواهى و گواهان؛ (يوم الشاهد و المشهود)

23 ـ روز پيمان؛ (يوم العهد المعهود)

24 ـ روز ميثاق؛ (يوم الميثاق المأخوذ)

25 ـ روز آراستن؛ (يوم الزينة)

26 ـ روز قبولى اعمال شيعيان؛ (يوم قبول اعمال الشيعة)

27 ـ روز رهنمونى به رهنمايان؛ (يوم الدليل على الرواد)

28 ـ روز امن و امان؛ (يوم الامن المأمون)

29 ـ روز آشكار كردن امور پنهان؛ (يوم ابلاء السرائر)

30 ـ عيد اهل بيت(ع)؛ (عيد اهل البيت(ع)

31 ـ عيد شيعيان؛ (عيد الشيعة)

32 ـ روز عبادت؛ (يوم العبادة)

33 ـ روز اتمام نعمت؛ (يوم تمام النعمة)

34 ـ روز اظهار گوهر مصون؛ (يوم اظهار المصون من المكنون)

35 ـ روز بر ملا كردن مقاصد پوشيده؛ (يوم ابلاء خفايا الصدور)

36 ـ روز تصريح به برگزيدگان؛ (يوم النصوص على اهل الخصوص)

37 ـ روز محمد(ص) و آل محمد(ص)؛ (يوم محمد(ص) وآل محمد(ص))

38 ـ روز نماز؛ (يوم الصلاة)

39 ـ روز شكرگذارى؛ (يوم الشكر)

40 ـ روز دوح (درختان پر شاخ و برگ)؛ (يوم الدوح)

41 ـ روز غدير؛ (يوم الغدير)

42 ـ روز روزه‏دارى؛ (يوم الصيام)

43 ـ روز اطعام؛ (يوم اطعام الطعام)

44 ـ روز جشن؛ (يوم العيد)

45 ـ روز عالم بالا؛ (يوم الملأ الاعلى)

46 ـ روز كامل كردن دين؛ (يوم اكمال الدين)

47 ـ روز شادابى؛ (يوم الفرح)

48 ـ روز به صراحت سخن گشودن از مقام ناب؛ (يوم الافصاح عن المقام الصراح)

49 ـ يوم تبيان العقود عن النفاق و الجحود روز افشاى پيوند ميان كفر و نفاق.

50 ـ روز گردهمايى و تعهد حاضران؛ (يوم الجمع المسؤول)

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 22:21  توسط من خودم  |