تبليغاتX
روزها و رازها

روزها و رازها

اذان معلم

جان جهان زنده شد، ز جان معلم

روح جهان شاد شد از روان معلم

هر آن که شود او گرسنه ی دانش

ببایدش حضور بر سر خوان معلم

هرآن زبانِ شهره که بینی به شیرینی

شیرینی اش گرفته طعم زبان معلم

تمام دانش و اندیشه جلوه ی اوست

به هر چه می نگری بین نشان معلم

به هر چه کار نکویی کنی تو قدقامت

همیشه گوش تو باشد و اذان معلم

دست مرا گرفت و نوشتنم آموخت

هستم همیشه وام دار بنان معلم

آری جهان من همیشه خوش رنگ است

زیرا گرفته رنگ از جهان معلم

امروز که قامت من راست می بینی

خم می شوم به احترام کمان معلم

گویند آدمی نقشه ی جهان کبیر است(1)

من زنده ام چو جهانی، ز جان معلم

----------------

پ.ن.1

  تو نقشه ی عالم کبیر آمده ای

در دیده ی خود چرا صغیر آمده ای

در ذات غنی و در صفت محتاجی

ای ذات غنی، چرا فقیر آمده ای

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 0:1  توسط من خودم  | 

عزای زهرا

... و از امروز علی تنهاست...
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 13:5  توسط من خودم  | 

برای او که همواره دوستش دارم

تمام لحظه های با تو بودن را، به سان دانه ی تسبیح بشمارم

تمام خاطرات مشترک را من، برای درس پرتکرار بنگارم

به غیر از خاطرت هر خاطری را که، بیاید سوی من آن را

برای رفتن از یادم، به دست باد یا آب روان رود بسپارم

پس از من هرکسی این راه را، طی کرد از آغاز تا انجام

من اویم او من و، در این مسیر نیک بختی، اوست تکرارم

نمی خوابم که تاهستی ندارم نسبتی با خواب و تا هستم

برای یادِ یادِ تو، مرور بهترین دوران خود، همواره بیدارم

چه دنیایی، عجب دنیای زیبایی که خوش رنگ است و بی نیرنگ

همیشه گفته ام، می گویم و تا بی زمان این است اقرارم

چرا از خود شوم بی خود، که دنیایی به این خوبی و زیبایی

برای یادگاری بعد ترک این تن خاکی، زخود برجای بگذارم
+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 19:28  توسط من خودم  | 

جام بلا

دل سوی مستی می رود، دستم بده آن جام را

جامی که دستم می دهی، از دل بَرَد آلام را

دل می دهم در دست تو، جان می شود سرمست تو

چون می خرامم سوی تو، پس می زنم اوهام را

بت کو؟ کجا شد بتکده؟ کو آن تبر بران شده؟

چشمم نبیند غیر تو، چون بشکنم اصنام را؟

شب تا سحر با ذکر تو، دایم بُدم در فکر تو

شاید که بینم لحظه ای، آن مایه ی آرام را

سرمست از آن جام بلا، مصداقی از قالوا بلی

اینک که آغازم تویی، با من بگو انجام را

ای کاش من آدم شوم، هم بی هم و بی غم شوم

یک دم به تو محرم شوم، گویی بگیرم جام را

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت 23:25  توسط من خودم  | 

سفر در صفر

پایان صفر، سفر به پایان آمد

با رفتن وصل، فصل هجران آمد

از بعد محمد و کریم آل احمد

ویزای رضا ز سوی یزدان آمد

* * *

من را نسزد که از رضا دم بزنم

در سوگ رضا دمی ز ماتم بزنم

حرف دل من محبتش بر خلق است

حرف دل خود به اهل عالم بزنم

ماه صفر، سه سفر را رقم زد و با فرونهادن بار غم از دوش خود، جهان را غرق در ماتم و عزا کرد. ایام رحلت پیام آور پاکی و رسول پاکان، محمد مصطفی صلی الله علیه و آله و سلم و شهادت کریم اهل بیت، حضرت امام حسن مجتبی علیه السلام و شهادت امام رئوف، حضرت علی ابن موسی الرضا علیه السلام تسلیت باد.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت 16:22  توسط من خودم  | 

عشق

شعری از هوشنگ ابتهاج در وبلاگ http://www.akhshij.blogfa.com دیدم که چشمه ذوقم جوشید و آن شد که شد:

هر که جز عشق به دل پرورد او انسان نیست

در دلی کو نبوَد عشق، یقین ایمان نیست

درد دوری که کشیدم ز رخ دلکش دوست

جز وصال تواش اندیشه ی این هجران نیست

اگراز وصل تو نومید شدن جان فرساست

دیدن چهره ی چون ماه تو نیز آسان نیست

گرچه راز دل خود از همگان پوشیدم

لیکن آواز دل من ز کسی پنهان نیست

من به امید وصال تو بسی سرکردم

نفس آخر بشد و عشق تو را پایان نیست


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 20:35  توسط من خودم  | 

برای روز چهلم

چهل روز دیگر گذشت و

گل هم چنان پرپر است و

جمعی که از آن همه ایثار و

آن دریای معرفت،

جز شیون خودپرداخته نیاموخته اند،

هم چنان به کار خویشند.

اما او که حرکتش، برای پسینیان، پرسش و پاسخی توأم بود،

نه برای شیون، که برای شناخت گام نهاد و

مسیر را برای همیشه ی بشریت روشن ساخت.

"هرگاه چنین؛ آن گاه جنان!"

ای کاش در آن بوستان آزادگی بودیم و

یکی از آن 72 تَن؛

یا اصلا نبودیم؛

اما اینک که هستیم

ای کاش لایق درک معنای آزادی و آزادگی

و حرکت در مسیر پاکی باشیم

آمین

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت 20:55  توسط من خودم  | 

اهمیت انسان

مهم نیس چقد پول داشته باشیم

اهمیتی نداره که چقد سواد داشته باشیم

مهم نیس جه منصبی رو اشغال کرده باشیم

اهمیتی نداره که در کجای سلسله مراتب اجتماعی قرار داشته باشیم

مهم اینه که چقد انسان باشیم!

+ نوشته شده در  شنبه سی ام مهر 1390ساعت 22:20  توسط من خودم  | 

شغل یابی در مترو

یه روز به محض رسیدن به ایستگاه مترو، دیدم قطار می خواد درارو ببنده و را بیفته. به سرعت برق خودمو به یه درِ باز رسوندم و پامو داخل گذاشتم. با حرکت قطار، صحبت دو نفر-که پشت سرم بودند- توجهمو جلب کرد؛ بنابراین، توجهتونو به این گفت و گو جلب می کنم:

* روزایی که با مترو میام، قدر سرویس رو می فهمم.

- مگه همیشه از مترو استفاده نمی کنین؟

* نه! روزایی که میرم وزارتخونه، با سرویس می رم؛ فقط هفته ای یه روز میام اداره کل - که مجبورم با مترو بیام.

- آره! رفت و آمد با مترو مسایل خودشو داره. هنوز به توپخونه نرسیدیم؛ اونجا که برسیم غوغایی داره. همه به سروکله هم می زنن و فحشه که رد و بدل می شه. راستی! کار تو وزارت بهتره یا اداره کل؟

* تو وزارتخونه باید حتماً کسی تورو بشناسه و حمایتت کنه؛ یعنی باید تو تیم باشی که پیشرفت کنی؛ ولی تو اداره، جو دوستانه تر و صمیمی تره.

- آخه اداره هم فضاش محدوده و پیشرفت مشکله.

[تا این جای قصه، مشکلی نبود، هردو از فضای دوستی و صمیمیت می گفتن؛ هر دو از پارتی بازی و کارای تیمی-به معنای خاص- متنفر می نمودند و هر دو پیشرفت اداری رو تابع لیاقت افراد تلقی می کردند؛ اما بشنوید بقیه ی ماجرارو]

* راستی فلانی! یه چیزی می خوام بهت بگم، پیشت بمونه؛ فعلاً با کسی مطرح نکن.

- بله! بفرمایید.

* من تا چن وخت دیگه بناس بیام اداره کل و مدیر ... بشم. دنبال آدمای خوبی مث شما می گردم؛ اگه بخوامت میای پیشم؟

- ینی قطعی شده؟

* آره! کارام انجام شده؛ فقط مونده حکمم بخوره و معارفه بشم.

- آره! میام. چه کسی از شما بهتر. خیلی خوب شد که شما میای ... هم مناسبید و هم لیاقتشو دارین. حقتونم هس.

* تو اداره یه چرخی بزن اگه آدمای خوبی مث خودتو شناسایی کردی بهم خبر بده.

- بله! حتماً

[من که قضیه برام جذاب شده بود، خواستم قیافه های اونارو هم ببینم، به زور همچین یه نیم چرخی زدم و دیدم نفر دوم، بدجوری رفته تو فکر. طفلی غافلگیر شده بود. با اون بنده خدا داش معمولی حرف می زد؛ یهو لحن عوض شد، هنوز زیردس نشده، حال و هوای رییس و مرئوسی بهش دس داده بود و احساس شرمندگی و فرودستی تو قیافش پیدا شده بود؛ البته تو چهرش یه چیزایی مث آینده ی بهتر، کار مناسب تر، رتبه ی برتر اداری رو -که داش بهش فکر می کرد- می شد دید. یهو با صدای نفر اول -که دیگه همراه با متانت رؤسا شده بود، به خودش اومد]

* الآن تو اداره، سمت تون چیه؟

- فعلاً کارشناسم؛ ولی بهم قول دادن، تا چن وخت دیگه حکم کارشناس مسؤولی مو بزنن.

* شماره ی منو که داری؟

- بله! دارم.

* پس بعداً با من تماس بگیر تا با هم صحبت کنیم؛ چون من شماره تونو ندارم. [ولی من شک ندارم که شمارشو داشت؛ ولی موقعیت جدید ایجاب می کرد که نفر دوم تماس بگیره]

- حتماً! من هفته ی آینده روز یک شنبه باهاتون تماس می گیرم.

[دوباره نفر دوم رف تو فکر.... شاید دو تا ایسگاه فک کرد؛ بعد با زیرکی خاصی سرشو آورد بالا و با نجابت و متانتی که معمولاً زیردستانِ مثبت دارن گف:]

- تو اداره تون خانم هم به کار می گیرین؟

* بله! حتماً، اگه تو خانومام، کسی باشه که توانایی داشته باشه، شناسایی کن و بهم معرفی کن.

- اتفاقاً تو همین فک بودم. آخه خانم خودم، از جایی که هس راضی نیس؛ گفتم اگه تو اداره شما با خودم باشه بهتره.

* آره حتماً! ایشون الآن کجان؟

- تو مدرسن؛ ولی بهشون تو اداره پیشنهاد شده که کارشناس مسؤول شن؛ اما ایشون از اونجا خوشش نمی یاد؛ آخه جوش یه جوریه.

[دیگه به ایسگاهی رسیده بودیم که نفر اول باید پیاده می شد؛ موقع پیاده شدن گف:]

* آقای... پس تماس بامن یادتون نره؛ تا آخر این هفته باید حکم من بخوره. حتماً تماس بگیر.

- باشه! رو چِشَم. یک شنبه تماس می گیرم.

و بدین گونه، به برکت یک سفر مترویی و همسفری با یک "دوست"، هم واسه خودش کار پیدا شد، هم واسه خانومش.

تا وختی دیگر...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم شهریور 1390ساعت 17:45  توسط من خودم  | 

تهویج در مترو

متني كه مي‌خوانيد، داستان تهويج و تهوج در مترو است و قصه‌اي واقعي است كه كمي به تنز آلوده شده است.

فضايي تنگ و شلوغ را تصور كنيد كه دست يك نفر بر شانه‌ي ديگري است و دست آن‌يك فرد ديگري را مجبور به سركجي كرده است كه معلوم نيست تا كدام ايستگاه بايد سرش را كج نگه‌دارد؛ به اين مجموعه اضافه كنيد، فشار دمادم فزاينده‌اي را كه با رسيدن به هر ايستگاه بر همه وارد مي‌شود. در اين‌ميان اما، مردي است كه سر اولين صندلي در كنار در ورودي ايستاده و چنان محكم ميله را گرفته است كه گويي با آن زاده شده است و عضوي از وجود اوست و به هيچ كس هم اجازه عبور نمي‌دهد. با سختي از پشت او گذشتم و ديگري نيز – كه مفري يافته بود- ايضاً.

آن‌كه پس از من از پشت آن مرد ميل‌به‌دست عبور كرده بود، طوري ايستاد كه كمي تا قسمتي از جلو او را گرفت و به صندلي فردي كه در جلو او نشسته بود نزديك‌تر بود و درصورت پياده شدن فردِ نشسته، براي نشستن اولي‌تر.

باري! چند ايستگاه گذشت، از قضا، فردِ نشسته برخاست و عزم ترك قطار كرد و فردي كه به صندلي نزديك‌تر بود، به‌فوريت برجايش نشست. از اين‌جا به‌بعد، مكالمه‌ي مرد ميل‌به‌دست و مردي كه پس از من به منطقه‌ي امن آمده بود شروع شد:

(نفر اول: مرد ميل‌به‌دست و نفر دوم: مرد نشسته و مطالبی که با ستاره مشخص شده، از بلندگوي قطار پخش شده است.)

-         آقا ببخشيد! ما هويج نيستيم آ!

-         بله!‌البته! اين از شكل و شمايل و قد و قواره‌ي شما كاملاً پيداس!‌ولي چرا به من مي‌گين اينو؟

-         چون ما اين‌جا وايساده بوديم آ!

-         آره!‌و منم كنار شما وايساده بودم!

-         خب مي‌خواستم بشينم!

-         خب منم مي‌خواستم بشينم!

-         پس ما هويجيم ديگه!

-         متوجه منظورتون نمي‌شم!

* بلن‌گوي قطار: ايسگاه بعد،‌ خيام!

-         يعني ما هويجيم كه وايساديم اين‌جا!

-         نه! مگه هركي اين‌جا وايسه هويجه!

-         نه عزيزم! با اين كاري كه شما كردي ما شديم هويج!

-         ولي قيافه‌تون اينو نشون نمي‌ده!

-         هويج كه شاخ و دم نداره!

-         خب هر كي الان تو قطاره شاخ و دم نداره‎؛ اين يعني همه هويجن؟

-         نه داداش خودتو به اون راه نزن!

* خيام!

* ايسگاه بعد، پانزده خرداد!

-         اولاً من داداش شما نيستم؛ در ثاني، به كدوم راه؟

-         يعني نمي‌فهمي منظور منو؟

-         راس‌شو بخواي، نه! يعني از اول نفهميدم واسه چي به من گفتي كه هويج نيستي؟ آخه اينو بچه كوچيكم مي‌دونه و فرق بين آدم و هويج رو مي‌فهمه!

-         ولي من فك مي‌كنم تو اندازه‌ي همون بچه‌اي كه ميگي، چيزي حاليت نيس!

-         من نمي‌فهمم چرا توهين مي‌كني؟

-         واسه اين‌كه جاي منو گرفتي، يه چيزي‌ام طلبكاري!

-         من جاي شمارو گرفتم؟ اگه جا مال كسي هم بود، مال اوني بود كه پياده شد نه مال شما!

* پانزدهِ خرداد!

* ايسگاه بعد، امام خميني! مسافران محترمي كه قصد رفتن به فرهنگسرا و يا صادقيه را دارند در ايستگاه بعد از قطار پياده شده و با توجه به تابلوهاي راهنما مسير خود را انتخاب نمايند.

-         رو هم خوب چيزيه واسه آدم!

-         آره واللا!

-         يه وخ كم نياري، آبروت ميره!

-         من كار بدي نكردم، مث خيلي از آدماي ديگه فقط تونستم بشينم!

-         پيش خودتم فك كردي خيلي زرنگي!

-         نه! ولي نذاشتم يه آدمي كه فك مي‌كنه زرنگه، زرنگي كنه! همين!

* امام خميني!

* مسافران محترمي كه قصد رفتن به فرهنگسرا و يا صادقيه را دارند در اين ايستگاه از قطار پياده شده و با توجه به تابلوهاي راهنما مسير خود را انتخاب نمايند.

مسافر نشسته كه ظاهراً قصد رفتن به سمت فرهنگسرا و يا صادقيه را داشت و شايد هم همين ايستگاه كار داشت از قطار پياده شد و مرد ميل‌به دست جاي او را پر كرد؛ ولي هنوز آرام نگرفته، متوجه شد كه او نيز بايد در اين ايسگاه پياده مي‌شد‏؛ بنابراين بلافاصله از جاي خود بلند شد و به‌سمت در خروجي حركت كرد. در اين لحظه، فرد ديگري جاي او را پر كرد و تا مرد ميل‌به‌دست از لابه‌لاي جمعيت به خروجي برسد، درهاي قطار بسته شد و قطار به‌سمت ايسگاه بعد...

مرد بي‌چاره پس از سه ايسگاه بگومگو تازه جاگير شده بود كه دوامي نياورد و يك ايسگاه ديگر هم محكوم به گرفتن ميله شد...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اسفند 1389ساعت 23:35  توسط من خودم  |