تبليغاتX
روزها و رازها

روزها و رازها

محرم

محرم، ماه بيداري و نماد پايداري بر باورها

     و ماه پويايي و حركت در جهت تحقق آرمان‌هاست.

ايام سوگواري حضرت امام حسين عليه‌السلام را تسليت مي‌گويم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 0:2  توسط من خودم  | 

طنز طهران/تنز تهران

خيلي وخ بود ننوشته بود، اوووووَه نزديك يك ساله!!

ولي جشن واره ي طنز تهران/ تنز طهران/طنز طهران/ تنز تهران ما را حالي به حالي كرد و مجبور به نوشتن شديم.

شب - كمي تا قسمتي- خوبي بود؛ نمي دانم چرا وقتي در ساعت 19 و 28 دقيقه خانوم برومند بالاي صحنه رفت، يه‌هو بغضم تركيد و گريم(گريه‌ام) گرفت و شعرم -كه در وصف طنز و تهران و تنز پردازان بود- نيمه كاره ماند و ماند تا امروز كه تمامش كردم و آن اين است:

من به شعر طنز بس ورزيده‌ام!!     من به طنزستان‌تان، طنزيده ام

طنز طــهران، طنـــــز عياران بوَد      كار او داروي بيمـــــــــــاران بوَد

طنز، هـــم داروي بيمـــــاري بوَد      هم نـداي نـاب بيـــــــداري بوَد

طنــز طنـزستـــان‌تان طنـزيده تر      هر كه او طنـــزيده‌تر، ورزيده‌تر

طنـــز ما، طنــــــــــزي‌گر طنازها      طنـز ما واگـويه‌اي از «رازهــا»

طنــز ما با خنــده‌ها وا مي‌شود      با گُـل لب‌ها شكوفا مي‌شود

               چون‌كه با «طنـــــزي»سروكارت فتاد

               پس زبان طنز مي‌بايد گشـــــــــــــاد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 21:56  توسط من خودم  | 

بهاردربهار

در ماه ربیع، نوبهار آمده است

میلاد نبی ز لطف یار آمده است

شادیم ز دیدار امام صادق

زیرا که بهار در بهار آمده است

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 17:24  توسط من خودم  | 

ارشد 88

امروز شنبه بود.

امروز ۲۶ بهمن ۸۷ بود.

امروز کنکور ارشد بود.

امروز کار مجریان برگزاری ارشد در حوزه ی ما خیلی، خیلی خیلی ناهم آهنگ بود.

ساعت ۰۸:۰۰ صبح بود.

قرار بود آزمون برگزار شود.

صدای آقایی از بلند گو شنیده شد!

آن آقا گفت: مراقبین جهت دریافت فرم نظرخواهی به مخزن مراجعه کنند.

بعد از دقایقی آن آقا گفت: مراقبین فرم نظرخواهی را روی دسته ی صندلی داوطلبان قراردهند.

پس از دقایق دیگری که با دقایق اول فرق داشت گفت: مراقبین فرم های نظرخواهی را جمع کنند.

باز هم صدای آن آقا را شنیدیم  که گفت: مراقبین جهت دریافت دفترچه ی سؤالات به مخزن مراجعه کنند.

باز هم دقایقی گذشت و گفت: مراقبین دفترچه ی سؤالات را در کنار صندلی داوطلبان روی زمین و  پاسخنامه را روی دسته ی صندلی داوطلبان قراردهند.

اما! تا کنون فقط و فقط آن آقا به وظیفه اش عمل می کرد و ما و ایضا سایر داوطلبان هیچ برگه ای، دفترچه ای و... ندیدیم.

به یکی از مراقبین که خانم خوش برخوردی بود گفتیم: خانووم! این آقا با ماست؟ یا با شماست؟ یا با کسی است که ما و شما نمی دانیم؟

این دفعه آن خانم (نه آن آقا) گفت: آن آقا یک کاغذ دستش هست که از روی آن می خواند. شما نگران نباشید.

خلاصه نظرخواهی تمام شد و نظر ما را -که آن آقا خیلی با احساس مسؤولیت می گفت برای سازمان سنجش خیلی مهم است و در برنامه ریزی های آینده سرنوشت ساز است- نگرفتند.

بعد هم که دفترچه و پاسخنامه در محل های مربوط قرارگرفتند باز هم صدای آن آقا را - که به قول یکی از هم داوطلبهای مان گویا صدای آن جا را کنترات کرده بود و همه چیز را او - و فقط او- می خواند(اعم از اطلاعیه، توضیحات و ایضا قرآن- شنیدیم که گفت: گوش جان می سپاریم به تلاوت آیاتی چند از کلام الله مجید و خودش شروع کرد به قرائت قرآن؛ ولی نمی دانم آیاتی که خواند از قبل انتخاب شده بود یا ابلاغ شده بود یا همین جوری باز کرده بود و شروع به خواندن کرد: همه ش از عذاب الیم و انذار و ... ها بود و هیچ ربطی به دانش و دانش اندوزی و ارزش و اهمیت علم و دانش در آن نبود.

خلاصه پس از ۳۰ دقیقه تأخیر، ساعت ۰۸:۳۰ آزمون شروع شد و با برداشتن دفترچه و دیدن سؤالات پی به انتخاب آیات مربوط بردم. دعا کنید که قبول شم و اگه شما هم شرکت کرده اید، شید.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 11:46  توسط من خودم  | 

یک بی آر تی

امروز یک بی آر تی دیدم که عمرا کسی ندیده!

این بی آر تی ی جدیدالاحداث که مدتی است اهالی افسرانیه! را کلافه کرده، ترمینال خاوران را به ترمینال علم و صنعت وصل می کند و مردم را نیز از این جا تا آن جا می کشد.

اما بی آر تی ی من دیده:

پهن راه (بزرگ راه) افسرانیه را از شمال به جنوب طی می کردم، اتوبوسی دیدم از نوع بی آر تی که مسافرانی را پیاده کرد و تعدادی را به دوش می کشید، قدری جلوتر که رفت و رفتیم، دیدم توقف کرد، گفتم شاید ایستگاه است اما نه! خودرویی بود از تبار سایپا (نیسان) که آسفالت گرم می پاشید و مسیر اتوبوس را اسفالت می کرد. او آسفالت می کرد و پشت سرش بی آر تی مسافران را به مقصد می رساند.

خواستم تصویری بگیرم، اما در خط (لاین) سرعت حرکت می کردیم و  این سوژه قربانی مدرنیته (اتوبان، ماشین، سرعت، ...) شد.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 14:41  توسط من خودم  | 

و...

... و منوچهر احترامی هم...
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 20:56  توسط من خودم  | 

سی سالگی

... و امروز سی سالگی‌اش را پشت سر گذاشت و وارد چهارمین دهه‌ی حیات خود شد.

          به اميد:

                پایداری ایران، سربلندی ملت و جاودانگی اسلام

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 15:0  توسط من خودم  | 

من

آسمان،

         آب،

             زمین،

زندگی مال من است.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 11:53  توسط من خودم  | 

برای شب عاشورا

نمی دانم چرا دلگیرم امشب

چرا دلتنگ یک تکبیرم امشب

سری را دیده ام بالای نیزه

به یاد نیزه و شمشیرم امشب

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 10:58  توسط من خودم  | 

صدای آب

دیروز یکی از معلمای خوب خوب خوبم برام نوشته بود:

اگر سنگ در مسیر رود نبود، صدای آب نیز به این زیبایی نبود.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 9:28  توسط من خودم  |