تبليغاتX
روزها و رازها

روزها و رازها

مرا با فاطمه رازی نهانی است

بلی! زهرا سرود زندگانی است

خدایا! زندگانی را گرفتند

دگر زهرا میان مرده ها نیست

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 11:37  توسط من خودم  | 

دلم را با دلت همساز کردم

در دل را به رویت باز کردم

نشستم انتظارت را کشیدم

برایت قصه ای آغاز کردم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 9:23  توسط من خودم  | 

o         سلام عليكم!

§          سلام عليكم! بفرماييد!

o         من روز پنشنبه از خودپرداز برداشت كردم، هزار تومن كم داد.

§          بله! ولي ما موجودي صندوق را شمرديم، اضافه نياورديم.

o         ولي من كم آوردم!

§          خوب اگه اضافه ميومد ما بايد به شما پرداخت مي كرديم.

o         بفرماييد الآن من بايد چيكار كنم؟

§          اجازه بدين! چن دقيقه ديگه تماس بگيرين تا همكارم بياد. آها! اومد. گوشي!

§          بفرماييد!

o         سلام آقا، خسته نباشين!

§          خواهش مي كنم بفرماييد!

o         من روز پنشنبه كه از خودپرداز...

§          آره ما صندوق رو شمرديم كم نياورديم!

o         خوب بله! اگه صندوق به هر كي هزار تومن كم بده، كم نمي‌ياره، ولي من كم آوردم!

§          نه! منظورم اينه كه تراز ما كم و زياد نشون نمي‌ده!

o         خوب!‌خير باشه.؛ ولي بفرماييد من چي‌كار كنم؟

§          آخه اگه اضافه ميومد، ما نقديم مي‌كرديم.

o         حالا كه اضافه نيومده، من بايد چيكار كنم؟

§          خوب تشريف بياريد، پرداخت مي‌كنيم.

o         آخه من تا پنشنبه مسيرم اونور نيس؛ پنشنبه فقط مي‌تونم بيام.

§          تشريف بياريد.

 

بله! من به بانكِ... به خاطر داشتن كاركناني با اين برخورد خوب و تعلق سازماني بالا تبريك مي‌گم و علاوه بر اين كه از اين هزارتومن مي‌گذرم از مدير عامل بانك نيز براي كاركنان اين شعبه تقاضاي تشويق مي‌كنم كه حاضر شدند به‌خاطر حيثيت سازمان‌شان از جيب خرج كنند و رضايت مشتري را جلب كنند و البته سامانه‌هاي خودپرداز را هم كنترل كنند كه مشتريان مغبون نشوند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 22:30  توسط من خودم  | 

قصه‌ي ظهر پنج شنبه

اگرچه بسي طولاني است ولي به خواندنش مي‌ارزد، خيلي شيرين است، حتماً بخوانيد و راهنمايي كنيد.

پنج شنبه بود؛ روز نوزدهم از اردي‌بهشت ماه جلالي از سنه‌ي يكهزار و سيصد و هشتاد و هفت از هجرت حضرت ختمي‌مرتبت صلوات‌الله عليه و آله و سلم –كه جانم فداي ايشان باد- به حساب شمسي. عقربه‌هاي ساعت، تقريباً بر هم منطبق بود و آفتاب به نزديك وسط آسمان دويده بود. از خانه بيرون همي شدم به‌عزم  برداشت قدري وجه حلال! از اقرب صناديق – خودپرداز- به محل سكونت، و زان‌پس -طبعاً- حركت به سمت بازار به اميد بركت خدا به اين مال حلال و تأمين مايحتاج اهل و عيال.

چون به صندوق رسيدم، مردي را ديدم، سر در زير سايه‌بان برده، كارت همي داخل كند و دسته‌هاي پول بيرون كشد. گفتم: خداي را! آيا شود كه وجهي براي ما مانَد يا تَهِ صندوق را نيز بتكاند و خاكش را هم از ما دريغ كند؛ و ديگري هم بود، آلتِ‌‌دخاني(سيگار)‌برلب‌نهاده كه بر جواني خويش هم رحم ننموده، لاينقطع، سمّ توتون به درون مي‌فرستاد و با زهر درون معجون مي‌ساخت و بيرون مي‌داد. اولي كه بيرون شد، او سر در حجره‌ي بي‌صاحب (بانك‌خودپرداز) برد و در دَم، فضاي درون دوداندود شد. باز خدا را ياد كردم: خدايا! پول شايد مانَد؛ اما ندانم كه من مانم تا پول بستانم يا نمانَم؟

نوبت به من رسيد؛ كارت را به درون نهادم، رمزينه بدادم و تكمه‌ي ساير مبالغ بفشردم. در صفحه‌ي نوگشوده، 600هزار ريال وجه رايج طلب نمودم؛ در دو مرحله قطعات اسكناس بيرون شد؛ هيچ‌گاه نمي‌شمردم؛ اما نمي‌دانم چه شد كه چون آن مردِ دودوَرزِ دوددِه را ديدم كه شمرد، گفتم بشمارم. چون نيك بشمردم، 7 قطعه اسكناس 5هزار توماني بود-نو و تانخورده- 9 قطعه اسكناس 2هزارتوماني بود، هم‌چنان كه 5هزارتوماني‌ها و 6 قطعه اسكناس هزار توماني – كه نه‌نوبود، كه تاخورده و بعضي قدري دريده- جمعاً‌ به‌عبارت 50 و 9 هزارتومان تمام.

باز به ياد خدا افتادم: خدايا! من اشتباه مي‌كنم يا فن‌آوري؟ شايد من! ولي من كه دقيقم! دوباره بشمارم. دوباره و سه‌باره شمردم نه تغييري در تعداد و نه تبديلي در جمع. همان بود كه اول بود و حرف مرد يكي بود در قالب 22 قطعه اسكناس، با اعتبارات جورواجور.

القصه! وارد بانك شدم. باز هم ياد خدا مرا به‌خود‌آورد- الحق كه اقرب من حبل‌الوريد است و هميشه به ياد مي‌آيد و به ياد مي‌آورد- ديدم سرِ هر كاركني از كاركنان به يك مشتري بندگشته و ساير مشتريان بر صندلي‌ها بنشسته و من، نمي‌دانم از كه سؤال كنم.

لاجرم، در وسط بانك، بانگ برآوردم: آقا! اين دستگاه هزار تومان كم داده با كي صحبت كنم؟ كاركني سربرداشت و با انگشتِ نازنينِ اشاره‌ي دست چپ، ضلعِ شرقيِِ بانك را، كه سمت چپ او نيز مي‌شد، نشانم داد و گفت: «با اون آقا». من هم به‌عنوان يك ارباب!رجوعي كه حرف آدم سرش مي‌شود، حرفش در سرم سنگيني كرد و سرم را پايين انداختم و به سوي «اون آقا» رفتم. عرض حال گفتم و او نيز به اشارتي، مرا به آقايي كه در ضلع غربي بانك صاحبِ صندلي بود حوالت كرد و مراجعه‌ي به او مرا به آقاي... كه ساكن ضلع شمالي بانك بود و كنار ميز رييس ميز داشت و پشت سرِ‌نفر اول واقع شده بود رساند. چون به او رسيدم، مرا به همان نفري كه در ضلع شرقي بود – و نفر اول او را براي پاسخ‌گويي به من معرفي كرده بود- راهنمايي كرد. گفتم! فدايت گردم، از ايشان جُسته‌ام و از غربي‌ترين هم پرسيده‌ام تا به شما رسيده‌ام. گفت: پس ديگر كسي نمانده و لاجرم بايد حوالتت به رييس كنم.

رييس اما، مردي بود، بالابلند و اندام به‌قاعده- نه چاق، نه لاغر- سبيلي نازنين بر پشت لبِ فوقاني و متانتي در كلام و بسيار آداب‌دان و خوش‌رفتار با مشتريان و ايضاً كاركنان. تمام سخن مرا نيك‌بشنيد؛ زان‌پس بگفت:اي عزيز! اين‌كه مي‌گويي اما، سابقه ندارد و اين سيييستم به‌هيچ روي خطانكند، چرا كه هوووشمند است و البته پول‌شناس؛ آن‌گونه كه اگر ما چشم برهم نهيم، فرق دو هزارتوماني و دويست توماني ندانيم؛ حال آن‌كه آن مي‌داند و مي‌شناسد و جاي هر اسكناس، چشم‌بسته بيابد. اما اگر چاره هم داشته باشد، زمانِ آن درحال نيست. تو را صبر بايد تا ساعت كار به ته رسد، آن‌گاه كه قصد پركردنِ آن صندوق كنيم، پولِ درون بشماريم؛ اگر تفاضل پولِ نهاده با پول‌هاي مشتري‌‌برده، عددي باشد كه بايد باشد به‌علاوه‌ي هزار تومان، معلوم مي‌گردد كه صندوق راست مي‌گويد و آن هزار تومانِ زايد از آنِ شماست [دراين‌جا باخود گفت: اگر نه،‌تو دروغ مي‌گويي، آقا! خجالت نمي‌كشي براي هزار تومانِ ناقابل شخصيت خودت را زير پا مي‌گذاري و زحمت ما مي‌داري، يك بار به آينه نگاه كن، ببين چه ظاهر موجهي داري! يك‌مرتبه، او هم به‌ياد خدا افتاد: خدايا! به تو پناه مي‌برم، ديگه به كي مي‌شه اعتماد كرد. بعد در ذهن خود رو به من گفت: آخه آدم [نا]حسابي، هزارتومان ارزش اينو داره كه خودتو براش كوچيك كني؟ خوب شد هزار تومن بود، ده هزار و صدهزار تومن نبود. اگه اونوجوري بود چيكار مي‌كردي؟ بعد يك‌مرتبه به خودش آمد و گفت:] شما، تلفن خودتان را بدهيد، اگر پس از شمارش و انجام محاسبات لازم، هزار تومان اضافه آمد خدمت‌تان تماس مي‌گيريم و تقديم مي‌كنيم.

گفتمش: اي عزيز! اين صندوقي كه به من هزار تومان كم داده، اگر به ديگري كرم كرده و هزارتومان اضافه داده باشد و تراز شما نيز زبانش دراز باشد كه من كم و زياد ندارم چه؟ فرمود: عرض كردم كه، سابقه ندارد!

رفتم به بانك تا كه بگيرم قدري

پول و روم سوي بازار بهر خريد

چون كه كم داد پولِ من، صندوق

به رييس گفتم، او حرف من نخريد

آن‌گاه رييس با آرامشي از پشت ميز بيرون شد و با چنان متانتي گام برداشت و با چنان لحن آرام و مؤدبانه‌اي به آقاي... –كه در ضلع شمالي بود- گفت: آقاي...! يادتان باشد، آخر وقت، كه خواستيد دستگاه را شارژ [اين واژه‌ي مستهجن غريبه را خيلي Native ادا كرد] كنيد، اگر هزار تومان زايد بر تفاضل و بيش از تراز بود، مال اين آقاست، اگر تشريف آوردند، تقديم كنيد؛ كه اين آرامش و متانت و آن لحن آرام و مؤدبانه چنان بود كه –لا يُدركُ و لا يوصف- نه من مي‌توانم وصفش كنم و نه شما آن را درك توانيد كرد؛ و اين كه گفتم تقريباً ‌شبهي بود از رفتار آن نيكوكردار. پس آن آقاي... شمالِ بانك‌‌نشين گفت: «شماره‌ي مارو يادداشت كنين و يه ساعت بعد تماس بگيريد، اگه اضافه بود، به‌چشم».

بانك را به‌قصد بازار ترك كردم كه باز هم خدا را يادكردم: خدايا! آيا هزار تومان اضافه مي‌آيد، يا اصلاً اگر اضافه بيايد من مي‌فهمم و به من مي‌رسد يا اگر زنگ بزنم هزينه‌ي تلفن هم مي‌شود به‌علاوه‌ي هزار تومان؟

به اميد 5شنبه‌اي ديگر كه باز بدان بانك روم و بپرسم اضافه آمده كه بستانم يا اين رفتامد هم بشود به‌علاوه‌ي آن‌چه بود. چون من فقط روزهاي 5‌شنبه مي‌توانم به آن بانك بروم!

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 15:43  توسط من خودم  | 

و من هستم

هم چنان که هوا، آب و زمان

     که البته،

          هرکدام شان را گاهی کم می آوریم

(مثل الآن که ۲۴ ساعت است که بی آبیم و ۱۲۲ می گوید، فشار کم است و هیچ چاره ای نیست جز صرفه جویی)

         من هم کم آمده ام.

کوتاهیم را پوزش می طلبم

                 و شما بزرگوارترید

                                خیلی بزرگوارتر.

                                             به امید دیدارتان در وبلاگ

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:48  توسط من خودم  |