بابت ریزی مطلب مربوط به فردوسی از همه تون عذرخواهی می کنم.
آخه به نظرم رسید خیلی ریزبینی کرده ام تا این رابطه ها را کشف کنم و فک می کنم تونستم این ریزبینی رو به شما که خیلی بزرگوارید منتقل کرده باشم.
به هرحال از همه ی دوستان - چه کسانی که به طور علن و چه آنان که به صورت خفن گلایه کرده بودند- عذرخواهی می کنم و از آن هایی که با بزرگواری اصلاٌ به روی ما نیاوردند صمیمانه سپاسگزارم.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 21:27  توسط من خودم
|
آقاي مهاجراني در وبلاگشون مطلبي رو از قول يك خبرگزاري و سايت نوشتن و بعد به او اشكال كردن و صحت آن مطلب را زير سؤال بردهاند. جهت اطلاع ايشون و ساير خوانندگان:
البته آقاسيد درست ميفرمايند. هر كودك
دبستاني در ايران، طول مدت تدوين شاهنامه را 30 سال ميداند؛ اما نميتوان تحقيقات
ديگران را نيز ناديده گرفت. شايد فردوسي كه براي زنده كردن زبان پارسي كوشيده است براي
اينكه در شعردرست آيد گفته است «بسي رنج
بردم در اين سالْ سي» و شما قضاوت كنيد اگر ميگفت «بسي رنج بردم در اين سالْ
پانزده» ميتوانست بعد بگويد «عجم زنده كردم بدين پارسي»؟ قطعاً تأييد ميفرماييد
كه هر آدمي كه اندك آشنايي باشعر هم نداشته باشد، و فقط يكبار حتي يك مصرع شنيده
باشد، خواهد گفت اين شعر ايراد اساسي دارد. پس چرا فردوسي كه حكيم هم هست، گفته
است «بسي رنج بردم در اينسالْ سي» و نيك ميدانيم كه اين با حكمت او مغاير مينمايد.
پس بايد حتماًدليلي داشته باشد. آنچه بهنظر ميرسد اين است كه شايد فردوسي بزرگ
در واقع همان پانزدهسال را - كه سايتها و خبرگزاريهاي متفاوت اعلام كردهاند-
صرف تدوين شاهنامه كرده باشد؛ و سي سال منتظر مانده تا كسي را لايق آن بداند و
كتابش را به او اهدا كند. اما باز وقتي حساب ميكنيم ميبينم در اينصورت 15 سال
تدوين + 30 سال صبر ميشود 45 سال و باز فردوسي كه گفته است سي سال 15 سال كمميآورد.
واقعاً ايراد كجاست؟ آنچه بهنظر ميرسد
كه جمع بين هر دو نظر است اين است كه فردوسي، اين حكيم توس، 15 سالي را كه به
سرودن شاهنامه همت گماشته، فارغ از رنج بوده و درواقع عمرش را تلفشده نينگاشته و
به بطالت نگذاشته، بلكه اين 30 سال انتظار او را رنج داده، پس فرموده «بسي رنج
بردم در اين سالْ سي...» و وقتي كه حساب ميكنيم گويا بيراه هم نبوده و با عمر او
نيز مغايرت و منافاتي ندارد. چرا كه فردوسي تا 7 سالگي دوران كودكي را به بازي و
تفريح در كوچهباغهاي پاز/پاژ در توس گذرانده و پس از آن تا سن 18 سالگي ديپلم
گرفته و 2 سال هم كه سربازي را برايش حساب كنيم ميشود 20 ساله و پس از آن چون
كاري نداشته و از طرفي بهخاطر بيكاري نتوانستهاند دختري را بهزني گيرد، به شعر
روآورده و 15 سال شاهنامه را به نظم كشيده تا اينجا ميشود 35 ساله و 30 سال هم
رنج كشيده و آنرا در خانه نگهداشته و همواره خوف ازدست دادنش را هم شايد داشته
جمعاً ميشود 65 سال و چون دقيق نگاه كنيم ميشود همان 65 سالي كه خبرگزاري و سايت
مذكور گفتهاند و لذا هم فردوسي درست گفته و هم سايتها و آقاي سيد نبايد نگران
باشند.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 23:43  توسط من خودم
|
حضرت زهرا سلامالله عليها بازهم ماه جماديالآخر است بازهم آلام زهرا ظاهر است باز هم درد از غمش درد آمده باز اندوه محمد آمده باز زهرا در ركوع است و سجود درد او صبر از كف مولا ربود باز بي تو ما چهگونه سر كنيم در نبودت خاك بر سر ميكنيم ------- ... عشق يعني... عشق يعني آيهي تقويالقلوب عشق يعني يك رفيقِ خوبِ خوب عشق يعني روزها و رازها عشق يعني قصهي آغازها عشق يعني نغمهها و سازها عشق يعني ياد آن پروازها عشق يعني تا ملك پران شدن عشق يعني بارها حيران شدن عشق يعني تا نيايي در گمان عشق يعني آن شوي كاو نيست آن عشق يعني از غم و شيون جدا عشق يعني پرگرفتن تا خدا عشق يعني دلبري، دلدادگي عشق يعني تا خدا، فرزانگي عشق يعني لقمهي خاليِ نان عشق يعني وسعتي قدر جهان عشق يعني لقمهاي جو با نمك عشق يعني شهد اين دنيا نمك عشق يعني يك اميد و آرمان عشق يعني رخت رحلت آنجهان عشق يعني آسماني صافِ صاف عشق يعني رهسپردن تا به قاف عشق يعني با همه يكرنگ باش عشق يعني با بدي در جنگ باش عشق يعني گفتوگويي بيريا عشق يعني نالههايي بيصدا عشق يعني سبز، گاهي هم بنفش عشق يعني مشت در پيش درفش عشق يعني جان فشاندن پاي يار عشق يعني خاطراتي ماندگار عشق يعني ساحل دريا شدن عشق يعني باز هم پيدا شدن عشق يعني زندگي در باغ گل عشق يعني همنشيني با رُسُل عشق يعني خود نهادن زير پا عشق يعني قصههاي انبيا عشق يعني رازهاي دلبران عشق يعني يادي از پيغمبران عشق يعني نورِ مطلق، نورِ نور عشق يعني برشدن تا كوه طور عشق يعني موسيِ آسيمه سر عشق يعني چشمهامان سوي در عشق يعني كي شود او در رسد عشق يعني ميكند ما را رصد عشق يعني بوي ناب بندگي عشق يعني با محمد زندگي عشق يعني جملهي ماها، همه عشق يعني جان فداي فاطمه عشق يعني گام در كوي ولي عشق يعني لافتي الا علي عشق يعني برگي از گل در چمن عشق يعني دستگيرِ ما حسن عشق يعني كربلا و زينبين عشق يعني آشنايي با حسين عشق يعني دوستي در راه دين عشق يعني مُِهر زينالعابدين عشق يعني باقر علماليقين عشق يعني صادق و كاظم ببين عشق يعني در سرير ارتضا عشق يعني يا عليموسيالرضا عشق يعني غيرحق در دل مباد عشق يعني زندگاني جواد عشق يعني راه از هادي بجو عشق يعني غيرحق راهي مپو عشق يعني راه و رسم عسكري عشق يعني شيوهي پيغمبري عشق يعني يك جهان در انتظار عشق يعني چشم ما و روي يار عشق يعني وعدههاي انبيا عشق يعني جانما! مهدي بيا
+ نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 11:53  توسط من خودم
|
تو يكي از روزاي بهار، تو مترو «نشسته بودم!» و يكي كنارم بود كه روزنامه ميخوند. يواشكي چشممو لغزوندم رو روزنامش ديدم نوشته اگه مطلب يا شعري چيزي خواستين برامون بفرستين، حتماً درمورد يه حادثه باشه! همونجا تا برسم به مقصد اين شعرو بداهتاً گفتم:
رفتم به خانهاش كه ببينم رفيق را آن يار مهربان زمانِ عتيق را ديدم شكسته قفلِ درِ خانه است و خون پُر كرده صورت و لباس شفيق را كس ناشنيده از اين مهربان عزيز نه سرصدا و نه فرياد و جيغ را عكسي گرفتم و رفتم ادارهي پليس جُستم يكي پليس مجرب، دقيق را عكسش بدادم و گفتم تو كشف كن زين ماجرا، مقصر و حكم وثيق را گفتا كه بررسي كنم و كشف هم كنم اما بگو چه كنم وقت ضيق را -------- ضمناً منتظر بخش دوم عشق يعني... باشيد. انشاءالله پست بعدي
+ نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 8:28  توسط من خودم
|
عشق يعني با خدا تنها شدن عشق يعني مثل يك گل واشدن عشق يعني خاطرات كودكي عشق يعني منتواو، جمعاً يكي عشق يعني قصهاي پرماجرا عشق يعني با تو گفتن زان سرا عشق يعني زندگي را باختن عشق يعني با نبودن ساختن عشق يعني از خودت بيرون شدن عشق يعني بادلي پرخون شدن عشق يعني اوفتادن در فنا عشق يعني هر دو دستت در حنا عشق يعني زندگاني شد تمام عشق يعني ساقيا پركن ز جام عشق يعني رفتن از دنياي دون عشق يعني پانهادن در جنون عشق يعني از خودي بيخود شدن عشق يعني كه اسير مد شدن عشق يعني سير از خود تا خدا عشق يعني خود شدن يك ناخدا عشق يعني جوهر فرزانگي عشق يعني با خودت بيگانگي عشق يعني دفتر و جوهر، قلم عشق يعني روي دوش تو عَلَم عشق يعني زندگي آوار شد عشق يعني روح تو بيدار شد عشق يعني آدم ديگر شدن عشق يعني از ملايك سر شدن عشق يعني يك نظر تا انتها عشق يعني گام در بيانتها عشق يعني از عدم اندر وجود عشق يعني دايماً سر در سجود عشق يعني قل هوالله احد عشق يعني اوست اللهالصمد عشق يعني ما همه از سوي او عشق يعني نِه قدم در كوي او عشق يعني قامت دلجوي دوست عشق يعني هرچه من دارم از اوست عشق يعني آسمان يعني زمين عشق يعني زندگي، تنها همين عشق يعني ما خداخواهيم ما عشق يعني سوي اللهيم ما عشق يعني راز پرگار وجود عشق يعني دل بريدن زانچه بود عشق يعني نقطهي پرگار باش عشق يعني دايماً بيدار باش عشق يعني چشم خود را باز كن عشق يعني زندگي آغاز كن عشق يعني دات بلاگفا دات كام عشق يعني قصههاي ناتمام عشق يعني همصدايي دلنشين عشق يعني باشما بودن، همين
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 6:46  توسط من خودم
|